خرید بک لینک

هر كسي به كار خودش مشغول است. اصلا برايشان مهم نيست چه اتفاقي ميافتد. فقط پلهها را به سرعت بالا ميروند تا به طبقه چهارم برسند. زناني كه مثل كودكيهايشان بغض ميكنند و خود را در آغوش مهربان پدر و مادر رها ميكنند. مرداني كه زماني تكيهگاه بودند و حالا تكيه ميزنند به ديوارهايي از جنس جدايي...

اگر به دادگاه خانواده طبقهي چهارم دادگستري شهر كرمانشاه، سري بزنيد! زنان و مرداني را ميبينيد كه دلايل زيادي براي طلاق و جدايي دارند. دلايلي مانند: خيانت، بيكاري، نداشتن شناخت از يکديگر قبل از ازدواج، نبود تفاهم و يك جملهي معروف كه: »ديگر نميتوانم ادامه دهم.«...

***

اپيزود اول: از ورودي كه ميگذرد، چادرش را محكم با گوشه لب ميگيرد. نگاهي به داخل حياط مياندازد و زيرچشمي اطرافش را ميپايد كه نكند آشنايي، فاميلي او را ببيند. آهي ميكشد و از پلهها بالا ميرود، نفسش بند آمده. انگار تمام بغضهاي دنيا در گلويش جمع شدهاست. جملهاي كه مدتها ملكه ذهنش شده است »امروز تمام ميشود.« را تكرار ميكند. روي صندلي نشسته و منتظر خواندن اسمش است. فكر ميكند مثل جلسات پيش نميآيد و غيابي به زندگي دو نفرهاش پايان ميدهد. اما آمده! كسي كه سند خوشبختيش را امضا كرده بود. حالا با نگاهي مملو از خشم ميخواهد به قول خودش بدبختيش را امضا كند. با ديدنش تمام بدنش ميلرزيد. چادرش را محكم به دور بدن نحيف و ضعيفاش گرفت. اسمش را كه صدا زدند. سريع خودش را به داخل اتاق رساند. نه ميخواست چيزي بشنود و نه چيزي بگويد فقط ميگفت طلاق...

اپيزود دوم: در ميان ازدحام و شلوغي بهدنبال آدرسي ميگردد. عينك ته استكانيش را با كش، روي چادرش بستهاست.60 سالي سن دارد. آسانسور طبق معمول شلوغ است و دست به كمر به پلهها نگاه ميكند. سئوال ميپرسد دادگاه خانواده كدام طبقه است. با تعجب ميگويم طبقه چهارم، لجبازيش مانند زنياست كه ميخواهد با طلاق از همسرش او را بترساند، شايد كاري كند كارستان. كنارش نشستم، چشمانش را مدام باز و بسته ميكرد. به نور حساس است. سرش را نزديك آورد و گفت: شوهرم زن سومش را گرفته و توجهي به بيماري من ندارد. چشمانم آب مرواريد دارد و با گوشه سربند اشكهايش را پاك كرد و گفت: آمدهام طلاق بگيرم و مهريهام را به اجرا بگذارم تا خرج بيماريم كنم.

اپيزود سوم: هنوز با غرور و مالكيت تمام كنارش ايستاده، با او حرف ميزند، شايد نظرش را تغيير دهد. ميگفت: از بديهايم بگذر... فرصتي ديگر از او ميخواهد. كلافه بود و عصباني، روي صندلي بند نميشد. آنقدر دقيق به سنگهاي كف راهروها خيره شده بود كه تعداد آنها را چشم بسته ميدانست. ترس از دست دادن همسرش ديوانهاش كرده است. فقط فرصتي چند روزه ميخواست اما گوش شنوايي براي فرصتي دوباره نبود.

***

طلاق از خطرناكترين پديدههاي اجتماعي است كه بسياري از مشكلات رواني مانند افسردگي، احساس بيهودگي و شكست و از همه مهمتر ايجاد حس خودكشي را در افراد بهوجود ميآورد. طلاق را ميتوان به بمبي تشبيه كرد كه از مشكلات درون خانواده تشكيل شده و در صورت انفجار نتيجهاي جز گسيختگي خانواده را به دنبال ندارد.

برچسب: نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 13:20

صفحه بندی