تقريبا شش ماهي به بازار نرفته بودم. دو روز پيش براي خريد پالتو به مغازهاي که مشتري هميشگياش بودم رفتم، البته ده دقيقهاي پيادهروي داشتم تا به مغازه برسم. عزمم را جزم کرده بودم که حتما پالتو بخرم چون ميدانستم از اين فرصتها برايم پيش نميآيد. به فکر گرماي پالتويي که قرار بود، بخرم بودم و هي با خودم کلنجار ميرفتم که اگر الان پالتو خريدم، خريدم وگرنه بايد به فکر پسانداز کردن براي مشکلات ديگرم باشم.
در فکر بخر، نخر پالتو بودم که صداي خندهي سه پسر جوان توجهم را جلب کرد. با متلک گفتن و بذلهگوييهاي بيادبانه، دو دختر را همراهي ميکردند. يکي از دخترها کم سن و سال و انگار تازه به بازار آمده بود و آشنايي نداشت گاهي ميخنديد و گاهي هم از شدت ترس دست دختر همراه خود را محکم ميگرفت و قدمهايش را بلندتر برميداشت. اما قضيه اينجا ختم نشد. کار به جايي رسيد که پسر کيف دختر را گرفت و آن را کشيد. دختر از خجالت آب شده بود و با دستهاي لرزان کيفش را محکم گرفت و پسر را نگاه نکرد تا اينکه پسر صورتش را نزديک دختر آورد و در گوشش چيزي گفت و دختر از شدت عصبانيت آب دهانش را به صورت پسر ريخت و کيفش را از دست پسر گرفت. پشت پا که زد پسر به غرورش بر خورد و پيش دوستانش ضايع شده بود سر راه دختر را سد کرد و سيلي محکمي را نثار دختر بينوا کرد.
شايد بيشتر از پنجاه نفري آنجا جمع شده بودند و به عادت هميشگي دنبال مقصر ميگشتند. زني به همسرش گفت: اگر با پدر، مادر و يا برادرشان ميآمدند اين مشکل برايشان پيش نميآمد.
مرد فروشنده که ناظر اين اتفاق بود به مشترياش گفت: اين پسرها کار هميشگيشان است سالهاست به اين اتفاقها عادت کردهايم. مشتري هم گفت: خودشان مگر مادر، خواهر ندارند؟!
پيرمرد عصا به دست که از اول درگيري به عصايش تکيه زده بود و جاي دنجي را براي ديدن درگيري پيدا کرده بود به محض تمام شدن درگيري به دخترها اخمي کرد و زير لب حرفي زد و با آهي سمت بازار رفت. به حدي آهسته آهسته راه رفت، انگار مقصدش معين نبود.
چهار دختر جوان دورتا دور دو دختر را حلقه زده بودند و به گمان خود آنها را دلداري ميدهند. يکي از دخترها گفت: آفرين! از حرکتي که کردي خوشم آمد. حقش بدتر از اين ها بود. دختر ديگر گفت: يک سيلي به صورتش ميزدي کار تمام ميشد. دخترها از او خداحافظي کردند و رفتند. دو دختر هم با غروري شکسته و چهرهاي درهم به راه خود ادامه دادند.
هنوز تصميم جدي براي خريد پالتو نگرفته بود که ترجيح دادم کمي از مسير را پياده بروم تا به تاکسيهاي مسيري برسم و يک راست به خانه بروم.
در مسير متلکهاي زيادي شنيدم به گمانم اين افراد اصلا برايشان مهم نيست که طرف مقابل چه سني دارد و يا اينکه دختر جواني يا پيرزن، زيبا يا به قول خودشان بدشکل، چادري يا مانتويي، آرايش کرده يا نکرده باشد. مهم جنس مخالف است. کاملا ميدانستند که به فلان دختر چه بگويند. مثلا به دختري که نگاهشان نميکرد ميگفتند: خانوم کفشات کثيفه؟ يا شماره پاي منو ميخواي؟ يا به دختري که دماغش را عمل کرده ميگفتند: خانوم بينيتون افتاده چسب زدي؟ به پير زني که توان راه نداشت و به سختي راه ميرفت ميگفتند: مادر جان ديگه وقتشه برات واکر بخريم و يا به دختري که برورويي داشت ميگفتند: عجب تيکهاي هستي تو دختر... و هزاران متلک و تيکههايي که اسم آن را ميتوان تعرض به شخصيت افراد گذاشت. اين نوع از ناهنجاري اجتماعي ميتواند بر روحيهي فردي که مورد تعرض الفاظ رکيک و زشت و حرکات بدني نامتعارف قرار گرفته است تاثير منفي داشته باشد و براي مدتها فرد اعتمادبهنفسش را از دست بدهد. براي مثال يکي از دوستانم با توجه به مشکلات خانوادگي که داشت صورتش لاغر و رنگپريده شده بود. يک روز که به دانشگاه آمد با صداي بلند گريه ميکرد و قضيه را برايم تعريف کرد. قضيه از اين قرار بود که پسري جلوي راهش را سد کرده و به او گفته بود که سيري ده هزار تومان اما براي شما کمتر حساب ميکنيم.
سوار تاکسي شدم و در طول مسير به اين فکر کردم که اي کاش به حريم اجتماعي يکديگر توجه بيشتري داشته باشيم و آن را رعايت کنيم. اما متاسفانه عدهاي با اين الفاظ خشن و آزاردهنده احترامي براي ديگران قائل نيستند و البته اين کارها را انجام ميدهند تا مرکز توجه قرار گيرند براي رفع اين مشکلات بدون شک مسئولين نيز بايد تاثيرگذار باشند تا جامعهي آرامي داشته باشيم.
پينوشت: منتشر شده در روزنامه نقدحال- شماره 468- 1395/10/7
برچسب:
نویسنده: آریا رضاپور