خرید بک لینک

***

ميثم 26 ساله مي‌گويد: برخلاف سني كه دارم ازدواجم كاملا سنتي بود. روزي كه از سر كار برگشتم. پدرم گفت: دختر دوستم را ديده‌ام. خدا او را براي تو آفريده و قسمت خودت است. براي فرداشب قرار گذاشته‌ايم كه به خانه‌شان برويم. من هم سري تكان دادم و فرداشب رسيد و من با پدر، مادر و خواهرم براي خواستگاري راهي شديم. علاقه من از همان شب خواستگاري به همسرم شروع شد. الان دو سالي هست كه ازدواج كرده‌ايم. خدا را شكر زندگي آرام و بدون دردسري داريم.

***

نازار 53 ساله مي‌گويد: ازدواج ما هيچ شباهتي به ازدواج‌هاي امروزي نداشت. من دختر دوم خانواده بودم. خواهر بزرگترم ازدواج کرده بود و من هم قاعدتا بايد به ازدواج فکر مي‌کردم عموي ما از يک روستاي ديگر زن گرفته بود زن عموي ما دو برادر داشت برادر کوچکترش که شهر‌نشين بود گاهي براي ديدن خواهرش به روستاي ما مي‌آمد به قدري زيبا و مرتب بود که تمام دختران روستا براي ديدنش مدام به بهانه‌ي آب آوردن، سرِ چشمه مي‌رفتند. علي آقا هميشه کت و شلوار مي‌پوشيد و کراوات داشت و همه را به خودش جذب مي‌کرد زن‌عمويم با آمدن برادرش چنان خوشحال بود که نگو و نپرس. البته حق داشت. اما من بي‌خيال آمدنش بودم و خيلي هم شبيه بقيه‌ي دخترها ذوق‌زده نمي‌شدم. زن‌عمو هربار که برادرش مي‌آمد به ديدن پدرم مي‌آمدند ولي نگاه بقيه دختران به من متفاوت شده بود تازه فهميدم علي آقا مرا از پدرم خواستگاري کرده بود و من همزمان يک خواستگار ديگري هم داشتم پدر با ازدواج من و علي موافقت کرده بود. همه‌ دختران افسوس مرا مي‌خوردند و دوست داشتند که جاي من بودند و همسر اين مرد شهري آن هم با پوشش خاص و مدرنش شوند. هر چند كه سال‌ها مي‌گذرد و روزهاي سخت و طاقت‌فرساي زيادي را پشت سر گذاشتيم. اما ‌از ازدواج با اين مرد احساس خوشبختي مي‌كنم و با به‌دنيا آمدن نوه‌هايم زندگي‌مان رونق ديگري گرفته هرچند كه علي آقا مشکل قلبي دارد.

***

محمد‌رضا 45 ساله مي‌گويد: آشنايي من و همسرم زماني شروع شد كه همراه پدرش براي پرداخت وام به بانك آمده‌ بود. دختر نجيب، مغرور و به‌شدت شيطاني به نظر مي‌رسيد. زير چشمي او را نگاه مي‌كردم. چند باري كه نگاهش كردم ابرو‌هاي كمانش را با عصبانيت بالا مي‌برد. دلم مي‌خواست فقط نگاهش كنم. سرم را بالا بردم كه بار ديگر او را ببينم. با نگاه عصباني پدرش روبه‌رو شدم. سرم را پايين انداختم و اصلا متوجه رفتنشان نشدم. شب و روز نداشتم. مادرم مي‌گفت پسر مردم كارگري مي‌كند اگه جلودارشان نباشي دو سه زني مي‌گيرند حالا كه تو كارمند بانكي، ماشين و خانه از خودت داري و هر دختري آرزوي ازدواج با تو را دارد چرا تو ازدواج نمي‌كني. اصلا دختر‌خاله‌ات را برايت مي‌گيرم و هيچ حرفي هم نمي‌زني. پدرم از داخل اتاق گفت: زن چه مي‌گي عقد پسر عمو و دختر عمو را توي آسمان‌ها بستن. دوباره دعواي پدر و مادرم شروع شد. نقش من اين وسط ميانجي‌گري دعواي آن‌ها بود. از برخورد هر دوي‌شان عصباني شدم و با صداي بلند گفتم: من كس ديگري را دوست دارم كه يك‌دفعه سكوت خانه را فرا گرفت. مادرم گفت: حالا اين دختر خوشبخت كجاست؟ موضوع را براي مادر تعريف كردم. با زيركي زنانه‌اش گفت: چه روزي از ماهِ پيش بانك آمده‌اند من هم اطلاعات دقيق را به مادرم دادم و با حساب كتابي كه خودش انجام داد يعني سه روز ديگر بايد به بانك مراجعه مي‌كردند. روز طلايي من فرا رسيد و مادرم همراه من به بانك آمد. روز خوش‌شانسي‌ام بود. پري همراه پدرش آمد و با اشاره‌اي به مادرم آن‌ها را معرفي كردم. مادرم تمام كار‌هاي اوليه‌اش را انجام داد و من و پري با هم ازدواج كرديم. حاصل ازدواج ما يك دختر و يك پسر است. هروقت شيطنت‌هاي دخترم را مي‌بينم‌ ياد شيطنت‌هاي مادرش مي‌افتم همان شيطنت‌هاي ناب دخترانه که هر مردي را مجذوب خودش مي‌کند من در دوست داشتنش پيشتاز بودم و هستم.

***

صبا 37 ساله مي‌گويد: از بچگي با هم بزرگ شديم. اتفاقات و روز‌هاي سختي را با هم گذرانديم. هر بار كه به خانه خاله‌ام مي‌رفتم من را عروسم صدا مي‌كرد. زياد طول نكشيد كه خاله‌ام به‌صورت رسمي به خانه ما آمد و خواستگاري كرد. هر چند كه پدرم ناراضي بود اما رضايتش را جلب كرديم. من و شوهرم هفده سال است كه ازدواج كرده‌ايم و بچه‌اي هم نداريم. هر چند نداشتن بچه در خانه سخت است‌. اما خدا را شكر همديگر را داريم.

***

غلام 62 ساله مي‌گويد: من دو بار عشق را تجربه كردم و براي هر دو بار آن بسيار خرسندم چون انتخاب‌هاي بي‌نظيري داشتم. زن اولم سكينه، همسايه ديوار به ديوارمان بود. هميشه دعا مي‌كردم تمام دوازده ماه سال ماه محرم باشد تا سكينه چادر گلي بپوشد و در خانه ما را بكوبد و آشي كه تمام سليقه‌اش را خرجش مي‌كرد از دستانش بگيرم. آخ كه چه لذتي داشت دورادور مواظبش بودم كسي نگاه چپي به او نكند. مدت‌ها گذشت كه پدرم به مادرم گفت: قرار است حشمت دست زن و بچه‌اش را بگيرد و از اين كوچه بروند. دنيا داشت روي سرم خراب مي‌شد. مادرم از تمام قضيه‌ي من و سكينه با‌خبر بود. هي به او اشاره مي‌دادم كه با پدرم در رابطه با ما صحبت كند. اما مادر با اشاره به من مي‌گفت: نه، به وقتش! خانه را ترك كردم. بغض راه نفس كشيدن را از من گرفته بود. توي كوچه نشسته بودم كه سكينه و مادرش از كلاس خياطي برگشتند. مثل هميشه سلامي كردم و دوباره به خانه برگشتم. پدرم زيرچشمي به من نگاهي انداخت و گفت: دختر حشمت را مي‌خواهي. متوجه شدم مادرم تمام قضايا را گفته‌است. با صداي آرام گفتم: آره. بعد پدرم گفت: صدايت از ته چاه مي‌آيد. نشنيدم؟ من هم با صداي بلند گفتم: بللللله... بعد از مدتي با سكينه خانم ازدواج كرديم و صاحب سه دختر و چهار پسر شديم. بعد از 35 سال زندگي با سكينه و سر و سامان دادن دختر و پسرهايم، سكينه فوت شد. هميشه فكر مي‌كردم هيچ‌وقت عاشق كسي نمي‌شوم و هيچ‌كسي نمي‌تواند مثل سكينه برايم دلبري كند. پنج سال پيش مثل هميشه به پارك لاله رفتم تا هم از طبيعت لذت ببرم و هم از مطالعه روزنامه كه خانمي از من اجازه گرفت و آن طرف صندلي نشست. عشقي كه در دلم همراه با سكينه در خاك گذاشته بودم، فوران كرد. متوجه شدم زهرا خانم مي‌تواند همدم روزهاي پيريم باشد همان‌طور كه من مي‌توانم همدمش باشم.

پي‌نوشت: منتشر شده در روزنامه نقد‌حال- شماره 442- 1395/6/13

برچسب: نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 7:00

صفحه بندی