بتول افسري- مادر شهيد
فرمانده مادر ياري
روزي که با جنگ روبهرو شدم را هيچگاه فراموش نميکنم. در حال حاضرکردن غذا بودم. سفره را چيدم و همهي خانواده سر سفره نشسته بوديم که يکمرتبه صداي جنگندههاي عراقي را شنيديم. دخترم خيلي ترسيده بود. اما پسرم ابوالحسن که پاسدار، فرمانده گروه سلمان و سپاه سرپل بود، به دخترم گفت: خواهر جان، جنگ در راه است و تو بايد خيلي قوي باشي و اسلحه بهدست جلوي دشمن بايستي. آن زمان فرودگاه را هدف قرار داده بودند و تمام نيروهها را خواستند. پسرم ابوالحسن من را به گوشهاي صدا زد و گفت: مادر جان اصلا خود را تسليم نکنيد و نترسيد. چراغها را خاموش کنيد. تا ميتوانيد به مردم کمک کنيد و به همديگر روحيه بدهيد.
من هم هر آنچه که در خانه اضافه بود را جمعآوري کردم و تا آنجايي که پولمان ميرسيد لباس، ملحفه، قند، خوراکي، اسباب و اثاثيه و... خريداري ميکرديم تا براي جبهه بفرستيم. هر روز با جمعآوري آذوقه و... درگير بوديم و در واقع جزئي از زندگي ما شده بود. زندگيمان با اين قضايا گره خورده بود.
کار ما به تهيهي اين مواد ختم نميشد بلکه براي غسلدادن اجسادي که شهيد شده بودند هم به کمک ميرفتيم. يادم ميآيد زماني که خانه ما خيابان گمرک چارباغ، پشت مسجد جامع، نزديک به مدرسهي کزازي بوديم، مدرسه را بمباران کردند. بچههاي زيادي شهيد شده بودند. با عجله خودم را به مدرسه رساندم. پسرم مهدي همانجا درس ميخواند. به در مدرسه که رسيدم منتظر بودم خبر شهادت مهدي را به من بدهند. اما مهدي را که ديدم دلم آرام گرفت تمام لباسهايش خاکي بود فقط توانستم چشمانش را ببينم. با مادراني که آنجا بودند به کمک بچهها رفتيم و تا توان داشتيم کار ميکرديم. اما در تاريخ 24 آبانماه سال 1359 که 7 محرم بود. خبر ناگواري را شنيدم. خبر شهادت ابوالحسنم...
شوهرم به خانه آمد. فقط سر پا داخل خانه راه ميرفت. آرام و قرار نداشت. صورتش پر بود از نگرانيهاي پدرانهاش، از او پرسيدم اتفاقي افتاده؟ گفت: نه. اما او را ميشناختم هيچوقت اين موقع از روز به خانه نميآمد. بالاخره بعد از کلي کلنجار رفتن با خودش گفت: بتول خانم، ابوالحسن زخمي شده با من بيا تا به بيمارستان برويم و او را ببينيم. به او گفتم: نه ابوالحسنم شهيد شده. آقاي شهيد حجت شعباني و مادران شهيد بيات و شهيد شعباني دنبالم آمدند تا برويم و پسرم را ببينيم. به در بيمارستان که رسيديم. گفتند: ابوالحسنم سردخانه است. اصرار کردند که او را ببينم اما به شوهرم گفتم: نه، به خانه برگرديم. فقط به ياد صحبتهاي ابوالحسن ميافتادم که ميگفت: مادر جان اگر شهيد شدم صداي شيون و گريهات را نامحرم نشنود. موهايت را نامحرم نبيند. بعد از اين قضايا و شهادت ابوالحسن، از طرف سپاه ديدند که من روحيهام را از دست ندادهام. پيشنهاد دادند در سپاه کار کنم و با تعدادي از مادران شهيد قبول کرديم. کار ما از اينجا شروع شد که به خانوادههاي شهيدان، اسرا، جانبازان و... سر بزنيم و با آنها همدرد شويم. اگر هم که کم و کسري چيزي دارند به آنها رسيدگي کنيم. در سپاه، من را »فرمانده، مادر ياري« صدا ميزدند. طي آن هشت سال جنگ بدون هيچ چشمداشتي براي سپاه از صبح تا غروب کار ميکرديم. چه براي بستهبندي و چه براي کمک به مجروحين اقدامهاي لازم را انجام ميداديم و همراه با دخترم کلاس قرآن و احکام براي خواهران داير ميکرديم. هر گونه کاري که از دستمان بر ميآمد کوتاهي نميکرديم و انجام ميداديم.
با خواهراني که تمايل داشتند به آشپزي براي برادران در جبهه غذا بپزند به روستاهاي اطراف کرمانشاه ميرفتيم تا دو روز اول آنجا بودم و بعد از يک هفته گروه بعدي را جايگزين ميکردم. در حملهي مرصاد 25 خواهر در آنجا داشتيم که از طرف سپاه تماس گرفتيم تا خواهران را به کرمانشاه برگردانيم که حاجي رضا شاهويسي صحيح و سالم خواهران را فرستادند.
در سال 58 و روز 25 مرداد خبر شهادت فوزيه شيردل که در بهداري پاوه به مريضها کمک ميکرد را شنيديم سريع خودمان را به غسالخانه رسانديم و خواهر فوزيه را غسل داديم و در گلزار شهداي باغ فردوس کرمانشاه به خاک سپرديم.
خاطرههاي زيادي هست که نبايد هيچگاه آن را فراموش کرد. اما از شما عزيزان به دليل چاپ اين خاطرهها تشکر فراوان دارم
***
مريم قلعهنکي
جنگ سخت است
جنگ سخت است. به همين راحتيها که نيست. خاطرههاي زيادي هست که به صورت خلاصه گوشهاي از آن را ميگويم: آن زمان در مکان بسيج طلاب فعلي بيمارستان صحرايي که قرنطينه بود. من و ديگر دوستانم همراه با شهيد شاهنده و پاسدار سپاه ابراهيم دشتي تا سه روز در آنجا پرستاري ميکرديم. ايام جنگ در کميته ارزاق مشغول به تقسيم ارزاق و زير نظر حاج آقاي زرندي بوديم.
در حسينيهها و مساجد مشغول کمکرساني و بستهبندي ارزاق به جبههها بوديم. در مقاومت شهري آن زمان هم خدمت کردم. از سال 1359 در بسيج مستضعفين زماني که شهيد سوري حضور داشتند شروع به فعاليت نمودم. همزمان با عضويت من در بسيج عضو گروه تحقيق زنان استان و عضو حزب جمهوري اسلامي شدم.
***
مهوش مهآبادي- پرستار جبهه
نقشآفريني زنان در جبهه
انقلاب اسلامي ايران در 22 بهمنماه سال 1357 به رهبري امام(ره) به پيروزي رسيد. هنوز 20 ماه از عمر اين انقلاب نوپا نگذشته بود که عراق با حمايت از قدرتهاي جهاني و حمايت آمريکا، اسرائيل و انگليس به مرزهاي ايران اسلامي حمله کرد. حملات سنگين عراق در مرزهاي غرب کشور، قصرشيرين، سرپلذهاب، گيلانغرب و کرمانشاه شروع شده بود. در 31 شهريور سال 1359 ما خواهران سپاهي از آغاز تشکيل سپاه براي دورهي پرستاري 6 ماهه که به تهران اعزام شده بوديم. آن موقع عراق به مرزها حمله کرده بود و ما بايد براي پشتيباني از پشت جبهه به کرمانشاه برميگشتيم. در آغاز جنگ سپاه پاسداران بخش 6 بيمارستان طالقاني را در اختيار گرفت و قرار شد تمام مجروحان منطقهي غرب به آنجا اعزام شوند و بعد از درمانهاي اوليه آنها را به شهرهاي بزرگ براي تکميل مداوا ببرند. در آن زمان از طرفي جنگ عراق و از طرفي جنگ در داخل کشور منافقين و گروهکهاي ديگري فعاليت داشتند. کرمانشاه حتي يک روز از حملات جنگ در امان نبود. از موشک زدن و بمبارانهاي هوايي و جنگ تروريستي داخلي در آن زمان، زنان ما با درس گرفتن از مکتب حضرت زينب(س) نقشآفريناني بودند که با حضور خود در پشت جبهه و در تمام زمينهها از فعاليت خود دست برنداشتند. از کار امدادرساني تا تهيه کردن لباس و آذوقه و تدارکات پشت جبهه براي رزمندگان. در آن زمان براي ما ايثارگران و پرستاراني که الان گمنام هستيم، شب و روز، نهار و شام، خواب و استراحت معني نداشت. همزمان با عملياتي که در مرزها انجام ميگرفت، شهر کرمانشاه هم مورد تهاجم حمله هواپيماهاي عراق قرار ميگرفت. ما بوديم و دست و پاهاي قطع شده و دل و رودهي درآمده و مجروحان جنگي که سر تا پاي آنها زخمي بود و صحنههاي دلخراش و غمانگيزي را ميديديم. نميدانستيم بايد چه کار کنيم. بر شهيدان گريه کنيم؟ يا به مردم بيگناهي که در شهر مورد حملههاي موشکي و هوايي قرار ميگرفتند. ما که در آن موقع دختران جسور 20 تا 22 ساله بوديم. شايد بيشتر از رزمندگان مبارزه نميکرديم اما کمتر هم نقشآفريني نميکرديم. به منطقه ميرفتيم براي اعزام مجروحين با آمبولانس يا هواپيما آنها را به کرمانشاه اعزام ميکرديم. تمام رزمندهها براي ما پدران و برادرانمان بودند و با تمام وجود با خلوص و دلسوزي در همهي زمينهها کمک ميکرديم. از کارهاي امدادي تا نظافت، شستن پتو و لباس مجروحين، حتي در دستگيري و گرفتن منافقين و... شب قبل از عمليات که در سپاه زيارت عاشورا برگزار ميشد و رزمندگان به خط اعزام ميشدند. تمام دغدغهي ما اين بود که اين عزيزان ما که ميروند آيا برميگردند يا نه؟ بعد از عمليات ميفهميديم که آن چهرههاي نوراني که بدرقه کردهايم، با بدني گلگون و با صورتي که گويا در آخرين لحظهي شهادتشان سرور خود آقا اباعبدالحسين را ديده و با لبخندي به شهادت رسيده بودند. چه عزيزاني که ما شاهد رفتنشان بوديم و ديگر آنها را نديديم و در اينجا جا دارد که بگويم وظيفهي تمام کساني که از هشت سال دفاع مقدس خاطره دارند و حضور داشتهاند. خاطرات هشت سال دفاع مقدس در چند سطر خلاصه نخواهد شد. بايد رشادتها و ايثارگري و فداکاري شهدا و رزمندگان را نسل به نسل تا انقلاب حضرت وليعصر(عج) ادامه دهند.
***
مريم غلامي- فرزند جانباز
چرا پدرم نميبيند؟
نميدانم چگونه و از کجا شروع کنم. اما سئوالتان من را به کودکيهايم ميبرد. کودکيهايي که فضايش مانند سياهي چشمان پدرم بود. برادرهايم خردسال بودند و نميتوانستند دست پدرم را بگيرند و او را به جايي ببرند. زحمت اين کار را عموهايم ميکشيدند. وقتي به مدرسه رفتم. همسن و سالهاي من دست پدرشان را محکم گرفته بودند و راهي کلاس درس ميشدند. سئوالهاي عجيبي ذهنم را پر کرده بود. چرا پدر من چشمهايش نميبيند؟ چرا دستهاي دخترش را نميگيرد و به مدرسه ببرد؟ و هزاران سئوالي که بيجواب در ذهنم سرک ميکشيد. يادم ميآيد که يک روز گريهکنان تا خانه دويدم. خودم را در آغوش مادرم رها کردم. مادرم با مهرباني هميشگياش پيشانيم را بوسيد و آرامم کرد. از من پرسيد دخترم چه شده؟ من هم با گريه و با صداي بلند گفتم: چرا پدرم نميبيند؟ مادرم گفت: جنگ چشمان پدرت را گرفت. با نگاهي به مادرم گفتم: جنگ چيست؟ مادر گفت: جنگ، کاري براي حفظ خاک وطنمان است! بعد از آن انگار واقعا فهميده بودم جنگ چيست. سکوت همه جا را فرا گرفته بود. فقط صداي گريهي مادرم در فضاي خانه ميپيچيد. وقتي بزرگ شدم فهميدم جنگ چيست و پدرم چرا ديگر چشمانش نميبيند.
او هرگز بزرگشدن ما را نديد، شايد آخرين تصويري که از ما دارد، کودکان دو سه سالهاي است که وقت رفتن يکي يکي آنها را بوسيده و به سينه فشرده بود. همه ما قد کشيديم، بزرگ شديم. دانشگاه رفتيم و من ازدواج کردم و صاحب دو فرزند هستم. اما پدرم مرا در لباس عروسي نديد. حتي همسرم را نديد و از ديگران ميپرسيد که چه قيافهاي دارد؟ پسر خوبي است؟ مادر شدنم را نديد حتي فرزندانم را نميبيند. فقط ميپرسد که شبيه چه کسي هستند؟ براي من و خانوادهام رهآورد جنگ، چشمان هميشه تاريک پدرم است.
***
گمنام- فرزند شهيد
ايکاش نفسميکشيدي!
اين تماس با تمامي تماسهاي ديگر متفاوت بود. تماس با فرزند شهيدي که دلخور و ناراحت از همهچيز و همهکس بود. تنها فرزند خانواده و الان بدون پدر و مادرش زندگي ميکند. دوست نداشت که نامي از او نبريم و تنها اجازهاي که از او گرفتم. صحبت دوستانهاي بود که با او داشتم و در چند سطر زير مطالعه ميکنيد.
من فراموش شدم. خيلي ناراحتم از اينکه الان در کجا ايستادهام؟ چه کردهام؟ به کجا رسيدهام؟ خيلي عذاب ميکشم خيلي.... من به اين نتيجه رسيدم که همه چيز من پوچ و واهي است چون جايي را ندارم. همه چيزم را در جنگ باختم. جواني، زندگي، هستي و از همه مهمتر پدرم که تمام زندگي من بود. ما پلکان شديم که بقيه به بالا صعود کنند. من نميخواهم بزرگنمايي کنم که راضي هستم. نه! من راضي نيستم. چون اگر پدرم بود وضعيت و جايگاه من از اين بهتر بود. وقتي به ديدن بچههاي شيرخوارگاه ميروم، تفاوتي بين خودم و آنها نميبينم. من هم تنها پشت پنجرهاي ميايستم و هر روزم بدتر از روزهاي گذشته ميگذرد. همه فکر ميکنند خزانه را ما خالي کرديم. اما چه ميدانند که غم و حسرتهايش مال ماست. سالهاست طعم مسافرت به همراه خانواده، عروسي، پارک رفتن و... را فراموش کردهام و زماني که کم ميآورم جلوي عکس پدرم ميايستم و ميگويم: اي کاش بغلت کنم... اي کاش نفس ميکشيدي؟
***
صديقه اميري- همسر امير جانباز علي حيدريان
کرمانشاه خودش سنگر بود
روز اول جنگ من هم مثل ساير شهروندان کرمانشاهي، شاهد شکستن بمب صوتي و بمباران فرودگاه کرمانشاه بوديم. آن روز مهمان داشتم و چون شيشههاي منزل ما شکست دست مهمان ما زخم شد. از آنجايي که همسرم تمام مدت جنگ در جبهه بودند من به تنهايي خانواده را اداره ميکردم و اين موضوع خيلي برايمان سخت بود. کرمانشاه در ايام جنگ مدام بمباران ميشد و در واقع کرمانشاه خودش سنگر بود و معمولا در تمام اين ايام با سختي به عنوان مرد خانه و زن خانه مسئوليتهاي خانه را بر عهده داشتم و همزمان يک گوشه ذهنم در جبهه بود و بايستي از بچهها مراقبت ميکردم. آن زمان وسايل ارتباطي امروز نبود و دائم دلشورههاي مادرانه و همسرانه داشتم. مادران و همسران رزمندهها دوران سختي را سپري کردند. خانوادهها با يکديگر مسافرت و تفريح ميرفتند و عموما من و امثال من چنين موقعيتي را نداشتيم.
همسرم چندين بار مجروح شد و زماني که همسرم منزل بود من به تيمار زخمها مشغول بودم و الان هم سالهاست که با همان زخمها و نشانههاي جنگ زندگي ميکنيم. يکي از بدترين روزهاي جنگ زماني بود که هواپيماهاي زيادي کرمانشاه را بمباران کردند و از قبل مردم شهر را خالي کرده بودند و در هر محلهاي يکي دو خانواده بيشتر نمانده بود که من با چهار فرزند قدونيمقد در منزل بوديم که بمباران شد و شدت بمباران چنان بود که فکر کردم که به طبقه بالاي منزل بمب اصابت کرده است و بچههايم را به سمت زيرزمين بردم.
پس از ساعاتي که شهر کمي آرام شد خانواده من به تصور اينکه منزل ما خالي است و بمباران شده است آمده بودند وقتي ما را در زيرزمين ديدند متعجب شده بودند که چرا در شهر ماندهايم به هر حال دوراني بود و گذشت اما براي خانوادههاي رزمندهها دوران بسيار سختي بود و الان قدردان مجاهدتهاي دلاوران دوران هشت سال دفاع مقدس هستم.
***
آذرگرامي
حلوايي که مرابهجنگبرد
?هر وقت به مادربزرگ سر ميزدم؛ يک يخدان (کمدک پايهدار) داشت پر بود از خوراکيهاي لذيذ آن زمان؛ مرا به يخدان دعوت ميکرد و پذيرايي مفصل...
معمولا حلواي خرماي بينظيري برايم ميپخت و خوشمزهترين خاطره کودکيام بود.
آن روز هوس حلواي خرماي مادر بزرگ کردم بياجازه به آشپزخانه رفتم ناشيانه و با ابتکارات آشپزي که فکر ميکردم مزهاش به آردشه فقط آرد را تفت دادم با روغن زياد؛ اوه?? اصلا مزه نداشت بيشتر خوردم شايد وسطاش طعم داشته باشد تلاشم بيهوده بود. ولي حلواي من درآوردي کار دستم داد مسموم شدم بشدت و در حد مرگ!
نصف شب به کما رفتم، تقريبا اواسط مهر ماه پنجاهونه بود اکثرا شهر را ترک کرده بودند.
پدرم مسئول بسيج مردمي در مدرسه روبروي منزل بود آن روز چهار مهر که راهي مدرسه شديم اعلام کردند برگرديد، مدرسه بي مدرسه! عراق پيشروي کرده، ارتش عقبنشيني کرده! نيروهاي نظامي با گريه و زاري عقبنشيني ميکردند و مردم کنار خيابانها با شيون وگريه همصداي نيروهاي مسلح شدند که بماندند.
پس از اين که پدرم فهميد حالم بد شده است، بلافاصله سررسيده و مرا به بيمارستان سيار در پنج کيلومتري شهرگيلانغرب رسانده بود. آقاي دکتر گفته بود: »برادر من شهر را ترک کنيد زن و بچهها را به جاي ديگه منتقل کنيد.«
در حين برگشت، من حرفهايي در حالت هذيان ميزدم که پدر را دوچندان نگران کرد. با ماشين آرياي قرمزرنگي که داشتيم چند وسيله ضروري داخل صندوق ماشين جا داد و ما را به »کله شک« روستايي در پنج کيلومتري گيلانغرب برد. دکتر سفارش کرده بود که سوپ جوجه تا مدتي برايم بپزند.
دوسه روز گذشت دخترعمويم به عيادتم آمد و گفت: »آذر يه گروه از خواهران انجمن اسلامي دانشگاه آمدن براي پشت جبهه و کارهاي فرهنگي و تشويق و ترغيب به جنگ و... مياي بريم کمک؟« گفتم: »مينا من مريضم اجازه نميدن چجور بريم؟« گفت: »همين که مريضي حرفت برو داره و دلت رو نميشکن، راضيشان ميکنيم.«
با هرسياستي بود قانعشان کرديم و راهي پشت جبهه و همان منزل پدري شديم.
کمکهاي اوليه، اسلحه@شناسي تيراندازي و... همه را ياد گرفته بوديم.
رفتيم و بچههاي تهراني را پيدا کرديم و در منزل پدري مستقر شديم. کمکرساني به جبهه از هر نوع به هر شکلي از جمله بستهبندي آذوقه، خياطي، آشپزي، کمکهاي اوليه و در راس آنها تهيه بروشورهاي کوتاه از احاديث و آيات قران مجيد در ارتباط با جهاد فيسبيلالله و جهاد نفس تايپ ميکرديم و در نمايشگاه کتاب در مسجد جامع به رزمندگان ميداديم.
تا شب موعود بچهها مشغول نماز شب بودند يکي دعا ميخواند. يکي نماز شب، يکي خاطره تعريف ميکرد. يکي گريه يکي ميخنديد. ساعت دو بامداد بود که صداي مهيبي خانه را لرزاند. با عجله چادرها را پوشيديم و به درب منزل رفتيم که سريع خود را به بيمارستان برسانيم. به درب حياط که ?رسيديم با پدر و عمو مواجه شديم که هراسان ميگفتند: »نترسيد بمباران بود و تمام شد برويد داخل.« ما گفتيم: »ميخواهيم برويم کمک بيمارستان« داد کشيد سريع برويد داخل! شما ميخواهيد چکار کنيد نيروها هستند و کمک ميکنند ما سماجت کرديم يک رگبار گرفت جلو پامان. گفت: »از اين خط اينور نمياين.« من و مينا پدر و غيرت و صلابت و ابهت و عصابتيتش را ميشناختيم قالب تهي کرديم و گفتيم: چشم اما بقيه بچهها گفتند ما ميرويم. آنها را هم قانع کرديم و به داخل منزل رفتيم و پدر را راهي کرديم. به محض برگشت پدر بلافاصله چند دقيقهاي راهي بيمارستان شديم. غلغله بود. بيمارستان مملو از مجروحين بمباران بود. تا ظهر روز بعد در بيمارستان کمک ميکرديم. تزريقات و پانسمان و اين حاصل حلواي خرماي مادر بزرگ بود که تا پايان جنگ همراهي ما و کارهاي امدادي ادامه داشت.
***
شهري که ما در آن زندگي ميکنيم، عدهاي هنوز رسانه را يا نميشناسند و يا با آن ارتباطي برقرار نکردهاند. براي نوشتن اين گزارش بدقولي دهها نفر را تحمل کرديم. نامهي کتبي که بهانهي هميشگي ادارات است و الان کاردارمهاي تکراري که ما با آن مواجه هستيم و يا ساعتي ديگر تماس بگيريد. بسياري از کساني که قرار بود خاطرهي خود را از جنگ براي ما بفرستند مدعي بودند که بايد از بنياد شهيد نامهي کتبي ببريم. اين که ما بخواهيم خاطراتي که به صورت شفاهي بارها و بارها تعريف شده است را در قالب گزارشي مکتوب کنيم چه نيازي به اين همه بهانه و نامهبازي دارد.
اين اتفاقات نشانههاي جامعهي شهري نيست و حداقل معناي آن ميتواند اين باشد که ما با شهروند شدن فاصله داريم. در کرمانشاه رسانهها مدام بايد در پي اثبات خودشان باشند و اين يعني صرف بيهودهي انرژي و انگيزه. يک رسانهي با مجوز که دهها نهاد آن را رصد ميکنند چه فرصتي براي سوء استفاده از مصاحبه با خانوادههاي شهيد، جانباز و ايثارگر داشته باشد. در حالي که اين از وظايف نهادهايي است که با دريافت اعتبار از بيتالمال نسبت به انعکاس اين خاطرات، مسئول هستند. وظيفهي آنها تسهيل و گرهگشايي در اين فعاليتهاست نه سنگاندازي و مانعتراشي! اميدواريم متوليان امر، اين مشکل را چنان مرتفع نمايند که هيچ روزنامهنگاري با چنين دلسرديهايي روبهرو نشود.
پينوشت: منتشر شده در روزنامه نقدحال- شماره 445- 1395/7/3
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره بودند در متن مقاله بررسی شده است.
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با روايتهايزنانهيجنگ بررسی شده است.
برچسب:
نویسنده: آریا رضاپور